خرید بک لینک
ساکتم، خیلی وقته ساکتم سکوتی که دلیلش اتفاقا نداشتن حرف برای گفتن نیست، خستگی و ناتوانی از به زبون اوردن چیزاییه که گذشته و میگذره و ظرفیتش برای آینده هم همچنان پره، امروز ولی اومدم که در آستانه ی ۲۷ سالگی یکمی حرف بزنم، بگم خیلی سخت گذشت، شاید بگی عوضش گذشت ولی من قانع نمیشم، اره باشه گذشت ولی دردش که مونده چی؟ چیزایی که تو مغز و روح و جونمون رفته چی؟ جاش که مونده چی؟ زمانی که برنمیگرده چی؟در زمان حاضر من تو شکننده ترین حالت زندگیم و در عین حال قوی ترین ورژن خودمم، اگه قوی نبودم شاید فقط نفس میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 0:00

اونجا که هایده اوج میگیره میگه خسته تر از خسته ام! میخواستم بگم من از اونجاام خسته تر ام... خسته تر از اوج گرفتن برای فریاد خستگی...

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 19 بهمن 1401 ساعت: 17:00

میگی هنرمند نیستی ولی من میگم روزت مبارکمیگی چرا؟پاکم کردی و از اول نستعلیق نوشتی منوسیاه سفیدامو رنگ زدیشکل دادی به قلبمرقص دادی به شعرامذهن بهم ریختمو معماری کردیآرومم کردی با موسیقی کلامتشدی نقش اول صحنه ی زندگی مناین خرابه رو آباد کردیمیگن هنر، هفتگانه ستمن بخوام از تو بگم باید این نظم هفتگانه رو بهم بزنم….الان فهمیدی چرا؟اوکیه دیگه؟پس حالا دیگه روزت مبارک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 7:37

و پناه می برم به بلاگفا از شر سوشال مدیای رانده شده!دو ماه و نیم سختی رو پشت سر گذاشتم، به طور مستمر تا همه چی تا میومد خوب بشه و یکم حس و حالمنرمال شه باز یه اتفاق جدید، یه حرف جدید، گند میزد و میشدم مثل مورچه ای که تا بالای دیوار دونه رو حملکرده و به محض رسیدن پاش لغزیده و مجددا پرت شده پایین، سر خونه ی اول با اینکه با فکر کردن به مورچه هامور مور میشم ولی مثال بهتری ندارم...بگذریم به هرحال این دونه نهایتا باید حمل شه تا بالای دیوار، یجورایی آش کشک خاله ست! نشد؟ عب نداره دفعه بعد... دوباره نشد؟ فدای سرم... من که اون همه وقتمو دادم برای آدمای اشتباه...فدای سرم اگه برای جبرانش وقت بیشتری نیازهتلاش میکنم... صبر میکنم....پرت میشم پایین و دوباره از اول...هی از اول... انقدر تا از اول که بشه،صدای درونم میگه مگه آدم چقدر جون داره؟ چقدر حوصلهداره، چشمای آدم تا کی؟ تا کجا؟چقدر میتونه گریه کنه؟ولی باز یه صدای دیگه میگه یبار فقط یبار برای خودت تلاش کن نه کس دیگه، آدم تا کی میتونه خودشوبزنه به اون راه؟ تا کی میشه خودشو گول بزنه؟کاش حداقل تو این وضعیت عجیب خودم با خودم دشمن نشم، کاش "من" های درونم با هم به توافق برسن،کاش بفهمن الان بیشتر از هر زمان دیگه ای باید همدیگه رو دوست داشته باشن و اتحاد داشته باشن...هی کاش کاش کاش... تا فردا صبح، اصن پس فردا صبح، حتی تو بگو یکمم بیشتر....اما در نهایت من" تُنگی میسازم از اشکهایم، جانی دوباره می بخشم این ماهی نیمه جان را "پ.ن: خدایا چرا منو انقدر احساسی آفریدی؟  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 7:37

به خودم اومدم دیدم تو گوگل بلاگفا رو سرچ کردم

به خودم اومدم دیدم وارد وبلاگم شدم

به خودم اومدم دیدم غرق نوشته ها و کامنتای قدیمی شدم

به خودم اومدم دیدم چقدر فرق کردم

به خودم اومدم دیدم دلایل دلخوشیام تغییر کرده

به خودم اومدم دیدم نباید تو این دوسه سال انقدر بزرگ میشدم

به خودم اومدم دیدم دارم اینجا بعد مدتها مینویسم

به خودم اومدم دیدم نه سایز متن برام مهمه نه رنگش

به خودم اومدم دیدم چشمام خیس شده...

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 13 فروردين 1399 ساعت: 21:16

شاعر حتی بعد از مدت ها میاد و میگه سلام سلام همگی سلام زندگی سلامبچه ها سلامنمیدونم چی بگم، از کجا بگم، تا کجا بگمحرف واسه گفتن خیلی زیاده ولی از یه طرفم حرفی نیست که بزنم!نوشتن یادم رفته...الان میگم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 15:46

صدا ندارم...ولی تو خلوتم میخونم، سه تارمو برمیدارم و میزنم... سل سل فا می فا سل سل....میخونم که...شب به گلستان تنها، منتظرت بودم...باده ی ناکامی در هجر تو پیمودم....اون لحظه فقط میتونم فدای مضراب ریز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 15:46

داشتم ازش دور میشدم به خودم اومدم دیدم دارم از خودم دور میشم!

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

میان آن همه نوشیدی های سرد و گرم و انواع چیز کیک ها و کیک های شکلاتی فقط یک کلمه گفت! "شیرکاکائو"! همان خوشمزه ای که بو کردنش آدم را سوار ماشین زمان کرده و از سواحل دریای محمود آباد و سیزده بدرهای کودکی و "بابا من هوس شیرکاکائو کردم" های بچگانه ی حاصل از لوس شدن تا زنگ تفریحای مدرسه که بیشتر بوی امتحان ادبیات زنگ بعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

+ گذر عمر چنان میگذرد که یکی باید بره جلوشو بگیره بگه کجا با این عجله؟-_- و همچنان ماه رمضون و حس و حال سال های قبل که فوق العاده ترینه مخصوصا سال 95 که فقط مهدیه میفهمه چی میگم:)))) ولی واقعا فازمونو در نمیکنم که چرا 5 دقیقه به اذان داشتیم تو چت آنلاین درباره محسن افشانی حرف میزدیم:))))) حیف کنکور دستمو بسته بود وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

اوج شانس من همونجاست که میرم همایش ثبت نام میکنم و خیلی خوشحال از اینکه تو شهیدبهشتی برگزار میشه و نزدیکه ولی یهو مکانش تغییر پیدا میکنه به دانشکده دندون پزشکی دانشگاه تهران:/ یکی به من بگه چطوری خودمو تا ساعت هفت برسونم به خیابون کارگر شمالی:| ساعت هفت و ربع صبحم در های ورودی رو میبندن:| اصلا یکی از دلایلی که پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

+ الان حس کسی رو دارم که بعد از بیست سال به خونه ی قدیمیش که پر شده از گرد و خاک و

تار عنکبوت برگشته:))

ویژگی های تار عنکبوت؟ استحکام؟چسبندگی؟کشسانی؟ گرم؟ نرم؟ زیبا؟جادار؟مطمئن؟

یعنی دیگه لازم نیست این مزخرفاتو بخونم؟:)))

یعنی کنکور تمو شد؟

یعنی نتایجش اومد؟:))))

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

تاریخ: 9 مرداد 97 زمان 11 شب تو اتاق تاریک چشمای گرم شده و فکر و استرس اعلام نتایج کنکور فردا و اینکه فردا این موقع چه حالی دارم گذشت انواع بدوبیراه به مسئول سازمان سنجش که واسه دق دادن ماام شده میبینی یهو همین الان میگن "اومد!" ویبره ی گوشی و فکر اینکه ببینم کی پیام داده یانه؟! یه چشم بسته و یه چشم دیگه که به زورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

طبق عادت معهود سال تحصیلی شروع شد و هورمون هجوم به بلاگفا در تمامی غدد طنین انداز شد بگذرم از بدبختیای انتخاب رشته و گیر کردن بین چندتا رشته و حتی گذشتن از شهید بهشتیِ بعضیا(صدایش را صاف میکند) برسیم به شروع مرحله ی جدیدی از زندگی به اسم ترمکیسیسم که هنوز مهر دانشجوییمون خشک نشده دوندگیامون بین کلاسا و دانشکده ها وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 15 آبان 1397 ساعت: 15:05

+دو دقيقه خواستيم از خونه بيريم بيرون ديديم آلودست اومديم همون دو دقيقه رو تو خونه سپري كنيم ديديم زلزله اومد گفتيم خب پاشيم بريم از اين شهر بريم ديديم بعله...همه جا رو ويبره ست تصميم گرفتيم بريم از اين ديار ديديم عوارض زياد شده همين شد كه يه كوله پشتي با بطري آب و بيسكوييت و وسايل ضروري گذاشتيم كنار تختمون و حلاليت طلبيديم و به خواب رفتيم +جا داره خير مقدم عرض كنيم بازگشت غرور آفرين بلاگفايي (بر وزن كربلايي) الين جان رو:))) بيا باهم زخمي كنيم ؛))) +يكم فكر كنيم ميبينيم كه بلاگفا با حضور دكتر كاوه هنوز خودشو حفظ كرده و به اندازه كافي زحمي شده؛))) +خلاصه كه زخمي ميكرديم وقتي زخمي كردن مد نبود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم رجبی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 23:14

صفحه بندی